![]() |
![]() |
|
|
ای کدامین دست نا پیدا درین هفت آسمان تا کجا می گستری این دام را؟ تا به کی می پروری این مرگ خون آشام را؟ کی به پایان می رسانی این ربودن های بی هنگام را؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/10/27ساعت 13:12 توسط بابک |
|
|
از راست معرفی میکنم : ۱ـبابک یعنی خودم ۲ اون عقبیه فرهاد ۳ـجلوتر از همه میثم ۴ـآخر از همه هم میلاد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/10/25ساعت 16:45 توسط بابک |
|
|
عاشقی یه دل دریایی می خواد تا همه ی خطاهای معشوقت را توش غرق کنی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/10/24ساعت 16:0 توسط بابک |
|
|
عیدغدیر را به همه شما دوستان تبریک میگویم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/10/18ساعت 10:49 توسط بابک |
|
|
هر زمان كه عشق به شما اشارتی كرد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/10/15ساعت 22:15 توسط بابک |
|
|
اگر کليد قلبي رو نداري قفل نکن. به چشمان کسي نگاه نکن اگه دروغ خواهي گفت.به کسي سلامي نده اگه خداحافظي در پيش است.دست کسي را نگير اگر رها خواهي کرد.به کسي نگو دوستت دارم اگر ديگري در فکرت هست چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت زير لب بگي گل من باغچه نو مبارک .....پشتت رو بهش کني و دونه هاي اشک گونه هات رو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه که هنوزم دوستش داري .......و چقدر سخته تو چشاي کسي زل بزني که عشقت رو ازت دزديد يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون كه نكنه نامردي اشكاتو و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نيومد چي ؟ گفتي اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش مي گيره ..... گفتم : يه خواهش دارم وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار- گفتي: به چشم .... حالا امروز من دارم گريه مي كنم اما آسمون نمي باره .......... تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي m . b . m |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/10/15ساعت 22:9 توسط بابک |
|
|
در کلاس ادبیات معلم گفت: فعل رفت را صرف کن رفتم ..رفتی.. رفت ساکت میشوم میخندم ولی خنده ام تلخ میشود استاد داد میزند خوب بعد ادامه بده و من میگویم: رفت... رفت... رفت رفت و دلم شکست غم رو دلم نشست رفت شادیم بمرد شور از دلم ببرد رفت ..رفت ..رفت و من میخندم و میگویم.. خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته است به آن میخندم m . b . m |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/10/13ساعت 17:14 توسط بابک |
|
|
توي زندون قلبت اينقدر شلوغ مي کنم و زنداني ها رو اذيت ميکنم تا مجبور بشي منو بندازي توي انفرادي قلبت میثم و میلاد m . b . m |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/10/12ساعت 22:48 توسط بابک |
|
|
باید برم بدون چاره ندارم با تموم بی کسی ها باید تنهات بزارم میدونی طاقت دیدن اشکات رو ندارم اما بدون همیشه من عاشق تر از تو بودم ******* به همه لبخند بزن اما برای یک نفر بخند همه رو دوست داشته باش اما به یک نفر عشق بورز در قلب همه باش اما قلبت مال یک نفر باشه ******* تکه های قلبم را با تو قسمت میکنم شاید اثری بر این سرمای زمستانی نداشته باشد اما برای لحظه ای می توانی گرمای عشق واقعی را در دستانت حس کنی . ******* بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید هرچند معنایش جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/10/12ساعت 22:34 توسط بابک |
|
|
تو نمیدونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو رو نمیخوام باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام یه شوخی بود و یه قصه تلخ وقتی که گفتی تو رو نمیخوام خیال میکردم میخوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته رنگ اون چشات چشمای سیات زنجیر دلت دستامو بسته شاید یه حسود چشممون زده بگو کی مارو تنهایی دیده ولی میدونم تو آسمونا قصه مارو یکی شنیده تو باور نکن هرکی بهت گفت پیشت میمونم پیشت میمونم باور ندارم که دیگه نیستی تا ته دنیا از تو میخونم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/10/06ساعت 21:14 توسط بابک |
|
|
بود و نبودم یکی شد اینو خودم خوب میدونم دیگه تو دوستم نداری دارم تو چشمات میخونم دیگه گذشت گذشته ها فرصتمون خیلی کمه گفتی برم تا به ابد بدون هیچ مقدمه گزر نکردم که تو رو دوست داشتمت قدر خدا پرستیدم تو رو چه پاک گرچه بودی ازم جدا گفتی که بی وفا شدم حرفام دروغ و باطل دیگه مثل قدیم شدن واسه تو خیلی مشکله حرفات اگرچه حق نبود اما بهونه کردی شون گفتی صداتو نشنوم برو دیگه با من نمون غرورمو شکستی و بردی منو ز خاطرت واست مهم نبود یکی مونده هنوز منتظرت نه التماس نه خواهشی نه گرمی نوازشی فایده نداره میدونم تو نمیخوای با من باشی شاعر : م . بخشایش |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/10/01ساعت 20:54 توسط بابک |
|
|
امشب که آسمون واسم از همیشه تاریک تره امشب که هر ثانیه هم واسم به کندی میگزره یادت باشه مثل همه رفت اسم من ز خاطرت تو هم نبودی یاد من خیلی موندم منتظرت ابرای دلگیر و سیاه ستاره ها مو دزدیدن رو تن نقره پوششون چادر ابری کشیدن دیگه چشای پر غمم تو خودشون اشک ندارن دل خوشیم اشک گرممه چشام دارن کم میارن امشب با چشمای ترم روزامو دوره میکنم خاطره هام کاغذیه اونارو پاره میکنم تو برگه های کاغذی که واژه واژه اسم توست میچکه اشک گرم من آخه دلم طلسم توست خوب میدونم که چشم تو گرم تو شیرینی خواب سهم من این گریه ها این همه رنج و اضطراب پشت شب سیاه من سپیده باز منتظره کاشکی یکی خبر میداد که فردا روز آخره شاعر : م . بخشایش |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/10/01ساعت 13:54 توسط بابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عشق يعنی اميد، يعنی طراوت باران، يعنی سفيدي برف، يعنی ساز زندگی و لبريز از خوشی،و عشق يعنی راز زيستن!
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 آذر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 شهریور 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 |
|
RSS
|