![]() |
![]() |
|
|
نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی چنگ در پرده همین میدهدت پند دلی وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است حیف باشد که ز کار همه غافل باشی نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف گر شب و روز درین قصه مشکل باشی گرچه راهیست پر از بیم زما تا بر دوست رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/12/27ساعت 14:20 توسط بابک |
|
|
سلام به همه عزیزانی که وب منو قابل دونستند و گل سرخی به گلخونه من اضافه کردن . پیشا پیش عید نوروز رو به همه شما عزیزان تبریک میگم و امیدوارم که سال خوبی رو در کنار عزیزانتان سپری کنید . راستی امشب چهارشنبه سوریه خیلی خیلی مراقب خودتون باشید . آرزومند آرزوهایتان بابک .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/12/22ساعت 13:7 توسط بابک |
|
|
واسه لحظه خدا حافظیمون گفتی خوشبختی مو از خدا می خوای بتو خندیدم و گفتم که برو بی تو خوشبختی رو حتی نمی خوام عکس ها و نامه هامو با سنگدلی دادی دستم و دلم صد پاره شد رفتی و نفهمیدی که بعد تو دل بیچاره من آواره شد تازه فهمیدم که قهر و آشتی هات واسه رفتنت فقط بهونه بود تو دلت جای دیگه پرسه میزد کار من گریه های شبونه بود دیگه التماس و خواهش چشام واسه برگشتن تو بی فایده ست یه روزی چشمای من حرمتی داشت اما حالا دلتم عاشق چشمای دیگست شاعر : م . بخشایش
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/12/14ساعت 15:30 توسط بابک |
|
|
آه فردا فردا به چه چیزت شادم ؟ من بیچاره که در دام بلا افتادم من غمگین که ز او باز جدا افتادم آه فردا به چه دل خوش باشم به بهاری که گذشت ؟ به خزانی که در باغچه دل بنشست ؟ به چه دل خوش باشم آن پرستوی مهاجر که ز بامم بگریخت همه هستی ناچیزم بود او که پیغمبر آیات بلا خیزم بود آه فردا دیگر هرگز به تو امیدم نیست به تو که آتیه ی من هستی به تو که شیشه آمال مرا بشکستی شاعر : م . بخشایش
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/12/08ساعت 18:26 توسط بابک |
|
|
سلام دوستان میخواستم اگه ممکن هست براتون asl خودتون رو برام بگید . با تشکر از همتون بابک |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/12/07ساعت 21:8 توسط بابک |
|
|
بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست گوید به من هرچه او کرد خوب کرد فردای ما نیامد و خورشید ارزو تنها سپیده ای زد و انگه غروب کرد
سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !......... گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولی..............! گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي .............! او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچکدام را نديد !!!! فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت: " ديوانه باران نديده
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/12/03ساعت 17:5 توسط بابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عشق يعنی اميد، يعنی طراوت باران، يعنی سفيدي برف، يعنی ساز زندگی و لبريز از خوشی،و عشق يعنی راز زيستن!
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 آذر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 شهریور 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 |
|
RSS
|